منتظری قرار ساعت 12 بوده است
عقربه ه به یک نزدیک می شوند
از گیت چک و خنثی رد شده ای
فقط معطلت کرده اند
می رسی و متوجه می شوی دیر نشده است
منتظر می مانی
صدایت می زند
نرم از جا بر می خیزی خودت را برای هر چیز آماده کرده ای
همه ساکت هستند
کمی با روپوش سفید اولی شوخی می کنی
نگاهت می کند و بی اختیار می گوید مسخره و بعد عذرخواهی می کند
تو را به روپوش سفید دوم معرفی می کند
قضیه را برایت توضیح می دهند
و لبخندی می زنی
مزاح می کنی با اولی
هر دو به تو می خندند
پا می شوی
اندکی وقت میخواهی تا بفهمی چه شده است
.....
چند روز بعد حوالی روپوش سفیدها دوستت را می بینی
او رفته است و تو هم خواهی رفت
چند ماه می گذرد
الهی به امید تو