خداحافظ

سفری چند ساعته با تعویض ماشین

کنار جاده می ایستم

ماشینی از کنارم رد می شود

صدا میزنم اراک

ترمز می کند

در راه از سخت شدن راه معیشت می گوید

و چون سال همدلی با دولت است

فقط می گویم ان شا الله درست می شود

به اراک میرسیم

کنار جاده می ایستم

ماشینی ترمز می زند

می گویم تهران

می گوید قم

سوار می شوم

جوشکار است

به قصد زیارت می رود

او از دولت گلایه ها دارد

چون سال همدلیست

می گویم ان شا الله درست می شود

قم در میدان 72 تن ایستاده ام

قیمت ها بالاست

روحانی ای پیدا می شود

نصف قیمت دیگران می گوید

سوار می شویم

از سخت شدن معیشت می گوید

با خودم می گویم دیگران چون ریش داشتم

و قیافه ام حزب اللهی به نظر می آید

می گویند

تو چه را به من می گویی

به او می گویم

ان شا الله درست می شود

سال همدلیست

ما هم باید سهم خود را ادا کنیم

ان شاالله 96 درست می شود 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط علیرضا یاری  | 

شما؟

لباس می پوشم

توی آینه ی آسانسور خوابگاه موهایم را می بینم

مرتبشان می کنم

خوابگاه را ترک می کنم

سوار تاکسی می شوم

به دم در می رسم

زنگ می زنم

صدایی می پرسد

شما؟

می آیم پاسخ دهم 

می بینم 

خودم هم پاسخش را نمی دانم

می گویم

پدرم مرا علیرضا یاری نام نهاد

دروغ نگفته ام

او همین را می خواست 

بداند

من در فکر فرو می روم

که من؟

چه سوال سختی است

 

 

 

 

جوابی ندارم

باید بیشتر فکر کنم

شاید دعای سال تحویل من این باشد

که خدایا مرا به من بشناس

و این جمله به خاطرم می آید:

من عرف النفسه...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:59  توسط علیرضا یاری  | 

عید می آید

همیشه از بچگی عید را دوست نداشتم

همیشه از عید دیدنی بدم می آمد

و همه ی عیدها برایم کابوس بود

علی رغم همه ی آن چیز که دیگران فکر می کنند

من خیلی خجالتی بودم

و دیدن فامیل در عید ها برایم کابوسی تمام نشدنی

الان سالها از آن روزها گذشته و هنوز عید برایم کابوس است

الان کابوس همیشگی ام نزدیک می شود

و من به این فکر می کنم

چگونه آن را از سر بگذرانم

همیشه آخرین هایی هست

این عید آخرین عیدیست که خانه ی خودم نیستم

و از عید بعد مصیبت بزرگتر شروع خواهد شد

اگر تا امروز برای نرفتن بهانه ها می آوردم 

اما سال بعد هیچ راه فراری نخواهم داشت

چون حالت وظیفه می گیرد

و من همه ی تلاشم بر این است

که این عید را از دست ندهم 

و تا می توانم

عید دیدنی نروم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:37  توسط علیرضا یاری  | 

قدم زنی در چله چهار به چهار

مادر بزرگم که دو سال و چند روز از فوتش می گذرد

ایام سال را با نام های جالبی می خواند

و برای هر نام قصه ای ذکر می کرد

در سال سه چله وجود داشت

چله بزرگه و چله کوچیک و چله چهار به چهار

چله بزرگ همون چله ی خودمونه اما چهل روز و یک شب

بعدش چله ی کوچیک و

بعدش چله چهار به چهار

آخرشم ده روز پایانی سال نه نه سرما زوره اخرش رو میزنه

و چهارشنبه سوری و یه شب قبل عید(علفه)

به پاس گذشت این چله ها و مامانشون آتیش روشن می کنیم

و شادی می کنیم

همین قدر از همه ی قصه یادم مونده

امروز هوا گرم بود رفتم بیرون باد شدید گرفت بعدشم برف اومد و حین برگشتم افتاب شد

و  من همه اش حسرت میخوردم چرا قصه رو یادم نیس

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:0  توسط علیرضا یاری  | 

برای اجاقی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:6  توسط علیرضا یاری  | 

حرف های پا منقلی یا حرف از دل

یکی از اساتید عزیزمون که الان به عنوان سرکنسول جمهوری اسلامی ایران، قراره بره،

همیشه وقتی از موضوع کلاس حرف می رفت سمت مسائل دیگه،

می گفت حرف های پا منقلی نزنید.

الان فکرشو که می کنم

می بینم 

تو سخنرانی های ایران چقدر حرف پا منقلی گفته میشه

اینم یه عکس جدید از خودم، رفته بودیم حرف از دل بشنویم

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 2:38  توسط علیرضا یاری  | 

بی اخلاقی نکردم

ایام انتخابات ارومیه همیشه پر بوده از حمله به من

این حملات گاهی بی اخلاقی بوده

امروز یکی از دوستان نکته ای رو می پرسید

و خبری رو میداد

به دوستی خبری رو، راجع به اون که این حرف رو زده بود 

دادم

و خواستم

به عنوان سوال معنادار پرسیده بشه

اما بعد خودم را در آستانه ی ورود به کارهایی دیدم

که مدت هاست از آن ها توبه کرده ام

مجدد تماس گرفتم گفتم

بی اخلاقی کردم 

شما هم فراموش کن

خدایا همه ی مارو ببخش

حتی اونایی که اون نسبت رو به من دادند

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:10  توسط علیرضا یاری  | 

من و ای کاش هایم

نمیدانم 

بعضی وقتها یاد جمله ای می افتم

که در کلاس کنکورمان روی دیوار نوشته شده بود

"برآورده نشدن انتظارات"

نمیدانم

نویسنده چرا نوشته شده بود

چند تا حدس می توان داشت

اما این روزهای هم من، شبیه آن جمله است

نه از لیسانسم انتظاراتم بر آورده شد

و نه از فوق لیسانسم

دل به دکترا گرفتن بستن را هم خطا می بینم

در فکر راه دگرم

و هی دچار ای کاشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:22  توسط علیرضا یاری  | 

باز هم پیاده روی

هوای این روز های تهران، کمی زمستانی شده است

برای قدم زدن بی آنکه لباس گرم با خودم ببرم

بیرون می روم

نرم از سرما پشتم به لرزه می افتد

و دوباره تکه گوشتی از وسط سینه ام به سوزش می افتد

یک ماهی می شود

نهار نمی خورم

معده ام کوچک شده

دگر پرخوری را بر نمی تابد

بدنم از گذشته ضعیف تر شده است

عصبانیت برایم سم است

دیروز در منزل بزرگی از اهل تقوا، آرامش را حس می کردم

این هم پریشانی های ذهن من است

خسته قدم زدن را ادامه می دهم

چند باری عطسه می کنم

خانومی بد لباس و بدحجاب با دیده ی تحقیر مرا می نگرد

من هم به دیده ی تحقیر به او می نگرم

تعجب می کند

وقتی نگاه ترحم آمیز مرا می بیند

نرم به راهم ادامه می دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:51  توسط علیرضا یاری  | 

قدم زنی

رفته بودیم

پارک نیاوران قدم بزنیم

یک طرف کاخ نیاوران

یک طرف مرکز بررسی های استراتژیک

یک طرف مرکز پژوهش های بنیادی

کمی آن طرف تر هیئت امنای دانشگاه ازاد

همین ما هم رفته بودیم 

قدم بزنیم

فقط قدم میزدیم

باور کنید

انها که در بالا اومد 

هم بود

به ما چه که آن ها بودند

ما رفته بودیم قدم بزنیم

همین

قدم زدیم

و برگشتیم

تمام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:7  توسط علیرضا یاری  | 

مطالب قدیمی‌تر