خداحافظ

من و جواد لاریجانی و حقوق بشر

زمانی که موضوع پایان نامه ام را انتخاب می کردم نمی دانستم که قبل آن که به ثمر دهی برسم ببینم که در ایران مورد استفاده قرار می گیرد اما الحمدالله این اتفاق را دیدم.

دکتر جواد لاریجانی در اخرین نشست حقوق بشری، سازمان ملل از نظری جدید در حقوق بشر نام برد. جهان شمولی چند فرهنگی

اما پایان نامه ی بنده که ده ماه پیش تصویب شده است حق بر فرهنگ از منظر حقوق بشر است که اساس آن  برای اثبات همین جهان شمولی چند فرهنگی است و این همان قبول دین به عنوان فرهنگ است.

ما هم صاحب تئوری شدیم رفت

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 13:26  توسط علیرضا یاری  | 

آخرین بازمانده

صبح ساعت شش و نیم در ایستگاه اتوبوس ایستاده ام....

اتوبوس می آید و سوار می شوم....

کسی که جلوی اتوبوس نشسته شدیداً آشنا به نظر می آید....

حین پیاده شدن نگاه می کنم خودش است....

سلام می دهم و سلام می گیرم و پیاده می شوم....

او محمد مهدی عبدخدایی بود....

آخرین عضو زنده از فداییان اسلام...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 8:24  توسط علیرضا یاری  | 

برنامه شناسنامه و یک خاطره از پدرم

روز جمعه برنامه ی شناسنامه با حضور علی جنتی برگزار شد. در این برنامه مجری به یک خاطره از پدر و پسر جنتی اشاره کرد، خاطره از این قرار بود که مارکسیست ها قصد داشتند به نماز جمعه ی اهواز که در دانشگاه برگزار می شود حمله کنند و علی جنتی وقتی می فهمد پشت رادیو می رود و خبر را به مردم می دهد و مردم به دانشگاه می ریزند و قضیه فیصله می یابد.

اما همین خاطره از زبان پدرم:

آقای جنتی بزرگ قرار بود در دانشگاه جندی شاپور؟ سخنرانی کند، ما(پدرم) قرار بود محافظت از آقای جنتی بزرگ را برعهده داشته باشیم، وقتی وارد دانشگاه شدیم و با هجمه های چپ ها روبه رو شدیم متوجه شدیم سلاح های ما خالی است و تنها کاری که از آن ها بر می آید برای ترساندن و دور نگه داشتن آن ها، از تریبون بود. در نهایت با اعلام رادیو و حضور مردم و درگیری با چپ ها قضیه فیصله یافت.

این هم یکی از فعالیت های انقلابی پدرم که بی نام حاضر بوده و تا آستانه جان دادن پیش رفتند.

این هم خاطره ای که عنوان می شود و گاهاً انسان یاد انسان های بی نام می افتد که کجاها جانفشانی می کنند. الان جنتی ها زنده اند و خاطره متعلق به آن هاست از نظر تاریخی، اما اگر نبودند امثال پدرم، آیا این ها خاطره بود یا الان یک حادثه ی تاریخی و اینکه چپ ها راوی آن بودند یا آقای جنتی.

پدرم زنده باشی....................................

======================

این لینک برای اونی که راجع به نام دانشگاه شبهه داشت

آقایی که منتظر تماس بنده اید لطف کنید شماره بدهید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 21:23  توسط علیرضا یاری  | 

پسر ملایری که ملایر نیست امسال هم

امسال نهمین سالی است که عاشورا را در شهرمان نیستم و برای نهمین بار از مراسم ملایر به دور افتاده ام.

چند روز پیش یکی از بچه می پرسید عاشورا شهرتان نمی روی و ادامه میداد عده ای اصرار دارند عاشورا خانه باشند

نرم ساکت شدم و گفتم اینجا هیئت می روم

باز دلم پر کشید سمت محله یمان و عوالمی که در عاشورا داشتیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 9:52  توسط علیرضا یاری  | 

برای ترابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 18:17  توسط علیرضا یاری  | 

فاجعه ی احتمالی کوبانی، راهی برای هولوکاست کردی و جاده صاف کنی برای طرح خاورمیانه بزرگ آمریکا

برای احمدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 2:18  توسط علیرضا یاری  | 

یک تصمیم

کنار می ایستم و نگاه می کنم

نرم تعارف می کند و مرا به سفره ی خود می خواند

با کمی خجالت کنار سفره ای می نشینم که پر از نامحرم است

و نرم نرم شروع به خوردن می کنم

صاحب سفره هر چند لحظه ای با دستهای خود برایم غذا می گذارد

و هرچه اصرار که کافیست وی انکار می کند

داد خانواده هم درامده که این شکلی میهمان اذیت می شود

اما او می گوید من این میهمان را این شکلی پذیرایی می کنم

احساسی شبیه ترکیدگی دارم

غذا،میزبان و همه چیز عالی است

حالا نوبت به خداحافظی می رسد

با هم خداحافظی می کنیم

نرم به من می گوید دلم برای خودم تنگ شده بود

تو را که دیدم یاد خودم افتادم

سرم را پایین می اندازم 

سکوتی شکل می گیرد

به من می گوید اگر می خواهی رستگار شوی حرف نزن

همین.....................

و این می شود ان روز منگتا به خودم می ایم با یک دست تکان دادن از من جدا شده اند

حرف نزن حرف نزن حرف نزن حرف نزن حرف نزن...................................

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 16:41  توسط علیرضا یاری  | 

من و ارومیه

هر چند رفتن به ارومیه را دوست ندارم

هر چندحتی فکر کردن به ارومیه گاهی آزارم می دهد

هر ...

اما وقتی تصاویر دانشگاه ارومیه و پردیس هایش را می بینم

دلم پر می کشد

مرغ خیال به پرواز در می آید

گاهی به اتاق 100 و 101 آزادگان

گاهی دفاتر جامعه ی دانشکده ها

گاهی نماز خانه ی ائللر باغی

گاهی حسینیه خوابگاه ها

گاهی به پیستی که فکر نکنم کسی به اندازه ی من در آن قدم زده باشد

گاهی......................

اما باز قلبم درد می کند....

و این اثر ارومیه است...

نمیدانم بیشتر از هر روز و ساعتی منتظرم منتظره رفتن

...............................................

من قسمتی از خود را در ارومیه جا گذاشته ام

و حاصل فکر کردن به روزهای رفته ....

فقط آه است..

خودم خودم خودم خودم

چیزی درون سینه می سوزد

مویرگهای سرم هم شتاب سیلاب را می روند

که دیگر تحمل نکنند

خداحافz

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 4:29  توسط علیرضا یاری  | 

در باب ضرورت نظارت بیشتر بر اورژانس ها

از زمان روی کار آ»دن دولت جدید، بسیاری از مردم بر این عقیده اند که شاگرد اول وزارت خانه ها، وزارت بهداشت بوده است. شاید بتوان گفت تنها وزارت خانه ای که توانسته، با خدمات خود نظر مردم را جلب کند و باعث حس تغییر گردد، وزارت بهداشت بوده است. آنچه در ادامه می آید نه برای رد خدمات وزارت بهداشت، بلکه برای آن است که اگر به گوش مسئولین وزارت رسید این مشکل را هم حل کنند.

رویداد اول:

چند صباح پیش یکی از دوستان تعریف می کرد حال پدرش کمی بد می شود و فشار خونش بالا می رود(اگر اصطلاحی غیر از این برایش استفاده نشود) سریعاً پدرشان را به بیمارستان می رسانند(حوالی ساعت دوازده شب) بیمارستان مورد اشاره تنها بیمارستان دولتی شهرستان است و مردم معمولاً به این بیمارستان مراجعه می کنند. بعد از پذیرش بیمار متوجه می شوند فشار بیمار بالای 20 است و اقداماتی را برای پایین آوردن فشار در نظر می گیرند و با این وسیله فشار خون کمی پایین می آید، اما با توجه به معاینات اولیه شک بر این می رود که قلب بیمار ظاهراً دچار مشکل است و پس از گرفتن نوار قلب متوجه می گردند که این امکان بسیار قوی است. در حین این معاینات خانواده ی بیمار متوجه می گردند که  پزشک متخصص قلب و عروق حضور ندارد و زمانی که پرس و جو می کنند متوجه می شوند امشب کشیک وی بوده و با این حال حضور ندارد، حوالی 4 صبح که وضع بیمار نرمال شده و در آستانه مرخصی است، پزشک متخصص پیدایش می شود و بعد از یک معاینه ساده، آدرس مطبش را می دهد و می گوید احتمال دارد قلبش مشکل داشته باشد و وقتی فرزند بیمار به وی تذکر میدهد که الان بررسی کن با بی اعتنایی از کنار آنها می گذرد.

رویداد دوم:

  روز چهار شنبه برای چندمین بار در روزهای اخیر حالم بد شد، سر درد شدید، سوزش شدید در قلبم و احساس حالت تهوع، به اولی بیمارستان نزدیک خودم را رساندم در حالی که جلوی چشمم سیاهی می رفت، اورژانس مرا به صندوق بیمارستان فرستاد، به دلیل آنکه بیمارستان خصوصی بود و پزشکشان هم متخصص مبلغی از بنده خواسته شد، چون حالم خوب نبود و می ترسیدم تا رسیدن به بیمارستان دولتی نزدیک حالم بدتر شود پذیرفتم که مبلغ را بدهم و برای معاینه پیش دکتر بروم نام یک آقا به عنوان پزشک ذکر شده بود ولی یه خانم برای معاینه آمد، آنجا متوجه شدم که ظاهراً پزشک متخصصی در کار نیست و بعد از معاینه متوجه شدم کلاً پزشکی در کار نیست و فقط پرستار اینجا وجود دارد، و با متخصص فقط تلفنی در ارتباط هستند. کمی حالم بهتر شده بود، پرستارها می ترسیدن که به من اجازه ی مرخصی بدهند و تقاضای معاینه های بیشتر و ماندن من در بیمارستان را داشتند اما من که این ماندن را موثر نمیدیدم و حالم هم بهتر شده بود، برای معاینه شدن توسط یک متخصص، بیمارستان را ترک کردم. نکته ی دیگر قضیه هم این بود که پرستار با مهر یک پزشک متخصص برای من دارو تجویز کرد.

فارغ از آنکه آیا این پول برای آن پزشک حلال است یا حرام، این نکته ته ذهن من تکرار میشد که اگر حال من یا  هر کسی در آن موقعیت بدتر میشد آن پرستارها چه می توانستند بکنند و نتیجه چه میشد؟

آیا نباید یک سیستم نظارتی بر این امر نظارت کند تا مانع از رویدادن اتفاقی گردد که قابل جبران نیست؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 15:3  توسط علیرضا یاری  | 

من

برای چندمین بار در این هفته ها بیمارستان می روم

سرم شدیداً درد می کند

سوزشی روی قلبم احساس می کنم

و بعد از کلی معاینه می گویند چیزیت نیست

نسخه ای تجویز می کنند

داروها را می گیرم

داروها را می خورم

و باز همان درد آزار می دهد

این روزهای من این شده است

مرا چه می شود؟

سوزشی روی ناحیه چپ سینه ام حس می کنم

تکه گوشتی انگار دنبال مرخصی است

و مویرگهای مغزم تند تند خون جا به جا می کنند

برای آنکه انگار موسم خداحافظی را حس کره اند

و باز چیزی از عمق وجودم ناله می کند

ناله ای خفیف که می گوید شاید وقتی دیگر

==================

به دوستی که همراهم آمده به شوخی می گویم 

اگر من مردم بدان نماز قضا ندارم 

فقط برایم وضو بگیرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 0:5  توسط علیرضا یاری  | 

مطالب قدیمی‌تر