خداحافظ

مناجات حضرت امیر

مناجات امیرالمومنین

پارسال بود که به توصیه یه آشنا، برای مراسم احیا به جایی در شهر ارومیه رفتم دلیل توصیه ی آن بنده ی خدا این بود که قسمتی از برنامه به زبان فارسی برگزار میشد.

برنامه ی خوبی بود شبی بسیار معنوی، اما نکته ی زیبایش برای من آشنا شدن با مناجات حضرت امیر بود، مناجاتی که حداقل یکبار ارزش تدبر در خود را دارد.

امسال که بنا به دلایلی از حضور در هیئات محروم شده ام، این مناجات بود که شبهای قدر مرا رنگی دیگر میداد.

مولای یا مولای ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 2:3  توسط علیرضا یاری  | 

من

با ترک وبلاگ نویسی به سبک حرفه ای و اینگونه  اتفاقی نوشتن سعی کردم کمی احساسم خودم برای نیاز به تنهایی را پاسخ گویم و نقدهای یک عزیز را...

مطالب وبلاگ قبلی ام را در یک وبلاگ دیگر گذاشته ام...alireza-yari.blogfa.com

چند ماهیست حسابی درگیر کارهایم شده ام و دنبال وقتی برای نوشتنم اما میسر نمی شود...

این چند خط هم نوشتم که نوشته باشم....

حتی فرصت نمی کنم وبلاگهای دوستان را چک کنم و پاسخ ابراز لطفهایشان را بدهم...

ببخشید...

دعام کنید

یا حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 7:43  توسط علیرضا یاری  | 

تمام شد

انگار نه انگار که همین دو سال پیش بود که دروه ی کارشناسی ارشدم شروع شد،

چه ها بر ما گذشت و چه ها که نگفتند،

فردا تمام می شود،

وسایل را جمع کرده ام، 

فردا خوابگاه را ترک می کنم،

الان هم اتاقیم در حال جمع کردن وسایلش گفت یادت بخیر مسلم(اسمه خودش مسلم است)،

فقط یک جمله؛

تمام شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 14:15  توسط علیرضا یاری  | 

دیدار از دفتر سازمان ملل همراه استادم و مشاور راهبردی وزیر آقای دکتر سجادپور

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 22:37  توسط علیرضا یاری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 16:17  توسط علیرضا یاری  | 

میری

برای میری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 16:11  توسط علیرضا یاری  | 

روزی با یک طعم قشنگ

صبح:

اتاق را مرتب می کنم تا از این به بعد برای کارها آنجا مستقر شویم، یک خدماتی حین عوض کردن توپی قفل در اتاق، از چمران بی دلیل شروع می کند به گفتن، بعد از باکری می گوید بغضی در گلویش باد می کند و من بغض را می بینم و ترنم اشک ها را، می گوید باکری گفت دعا کنید که شوید و گرنه سه دسته می شوید و این جمله از ذهنم می گذرد اگر شهید نشوی می میری...

ظهر:

کمی بعد از حرف امورات مربوطه، فلانی معاون چمران بوده است و از چمران خواهد گفت و منی که مانده ام هاج و واج.....

انگار امروز روز خاصی است و جایی که بویی از اینها نباید بشناسند و با اینها باید غریبه باشند از من بیشتر می شناسند و شوکی که مرا تکان داده است

عصر:

نحوه ی شهادت آوینی را یکی برایم می گوید و از آوینی می گوید و سوالی که خدایا اینها را چه به این حرفها ....

یاد سکانسهای آخری اخراجی ها می افتم که حاج صالح با تلنگری که خورده زیر لب می گوید خدایا مارا آوردی اینجا که این را نشانم بدهی....

و چقدر بی ارزشم وقتی یک غریبه گوشه ای برایم از دوکوهه می گوید و عشقی که برای دیدنش ابراز می کند و من می پرسم این چرا....

انگار خدا می خواهد بگوید حواست باشد هنوز یاران امام هستند و بپرسد از من که تو چه می کنی

 

       

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:11  توسط علیرضا یاری  | 

شاید وقتی دیگر

او رفت وقتی تو خود را آماده می کردی که صدایش کنی، اما هر چه با خود فکر کردی کلمه ی برگرد یادت نیفتاد، انگار آن دم برگشت در تاریخ نبود ساعت جلو می رفت و چون عقربه هایش بر نمی گشت، کلمه ی برگشت هم جارو شده بود و اینک تویی لحظه ای ایستادن و جا ماندن از قطار، و ندانستن آنکه قطار در لحظه ی حرکت درنگ نمی کند هر چند همان قطاری باشد که بارها با صدای سوتش خواب شیرینت را رویا کرده باشد و تو عاشقش باشی، او درنگ نمی کند و تویی و حسرت سوار شدن بر قطاری که عشقت شده بود.....

نفرین، نفرت؟؟؟!!! نه یک جمله باید الان به ذهن بیاید ولی همچون برگرد به یاد بر نمی گردد...

ثانیه به لحظه ی ایجاد سنگ بر می گشت و باد هم به همرهی ابر بر می گشت و باز تویی که همچنان در این برگشتها بر موضعت معلق ایستاده ای و نه جلویی و نه عقبی....

آنکه رفته در این همه برگشتها برنمی گردد و همسفر با راه می رود عقربه ها هم بر می گردند وقتی نوای 12 تلنگر را زمزمه کنند در ثانیه ای همدوش کنار هم باز گذشته را می پیمایند و تو می مانی و یک نفرین بر خط مستقیم و صد آفرین به دایره، اما چه حاصل...

راه او را برده و تویی که مانده ای...نه! در آن دم که او را دیدی دو دنیای دایره و خط در یک گردش و حرکت بهم رسیدند اما هم نوع و همسان نشدند و تو چرخیدی چرخشی مستانه و او خرامید و رفت و حرکت دوار و خطی کجا باز به هم خواهند رسید؟

صدایی خفه از ته گلویت در برگشت بر می گردد که برو سفرت به سلامت، برو که در این خرامیدن ....

و این انتظار بیهوده است که او باز گردد...

نرم بی آنکه کسی بشنود می گویی تو هم چرخش و هم راه نبودی برو شاید وقتی دیگر....

دیدار به بی نهایت...


برچسب‌ها: الله, یاری
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 23:49  توسط علیرضا یاری  | 

خداحافظ

خیلی سخت بود دل کندن از وبلاگم

اما بعد از مدتها کش و قوس و کلنجار رفتن با خودم این کار را کردم

موسم خداحافظی است

فصلی جدید در زندگی ام شروع خواهد شد

که دوست ندارم قسمت هایی از گذشته همراهش باشد

قسمتهای شیرینش را حفظ خواهم کرد و غمها و غصه هایش را به خاطره ها می سپارم

بالاخره در یک اتفاق ناخواسته گوشی ام خاموش شد

و خودم هم شمع وبلاگم را فوت کردم

با قلبی مالامال از غم و اندوه خداحافظی از شما جدا می شوم

من نیامده بودم که بمانم

ما مسافریم

شاید در پیچ شما هم پیاده شوید

خداحافظ

ارادتمند شما

علیرضا یاری

بعد نوشت:

روزهای بسیار سختی را در ارومیه می گذراندم

خدا مرا با یکی آشنا کرد

که جوانه های امید را در دلم روشن کرد

هیچ گاه از او به کسی نگفتم

و خواستم

که فقط ماله خودم باشد

او پر کشید

و رفت

و رفت

و...

من ماندم

و یک دنیا انتظار

من ماندم

و چشمانی به را

من ماندم

و گوش به زنگ

و در انتها

دستی که از تابوت بیرون است

همنشینم پر کشیده است

و فقط باید وعده ی دیدار به قیامت برد

همین....




برچسب‌ها: الله, یاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 16:25  توسط علیرضا یاری  |